زندگی را گرچه از پایان گرفتن هیچ پیغامی فراتر نیست
باز می گوید دلم لختی تامل کن ببین پیغام دیگر نیست؟
در مروری تازه می بینم که جز افسانه هایی پوچ و پیچاپیچ
هیچ نقش دیگری در خاطر فرسوده این کهنه دفتر نیست
همچنان با من بجز آیینه ای کآماج پرواز هزاران سنگ
می شود هر لحظه از برج هزاران دست پنهان در برابر نیست
با تو در این سرزمین، با کمترین زنگار، دشمن هرچه خواهی هست
هیچ کس یک لحظه کوتاه اگر آیینه هم باشی برادر نیست
سر به روی خشت زانو می گذارد، می پزد رویای نانی گرم
هرکه چون ایمان به مزدان دغل در خون این مردم شناور نیست
در سراب شوم امروز آنچه می بینیم سرگردانی فرداست
بر فراز کشتگاه خشک ما جز مرگ ابری سایه گستر نیست
آسمان را پایمردی کن به قربانی شدن ایمان مردم را
تا ببینی پاسخت از شش جهت جز برق خنجر نیست
زلف رها در بادت آخر داد بر بادم
لایق نبودم بندگی را کردی آزادم
بردم شکایت از تو پیش مستی چشمت
لب وا نکرد اما صدای سرمه بنیادم
در هرکجا باشی فراموشت نخواهم کرد
گفتی و در آغوش چشمت بردی از یادم
یک روز چون زنجیر بر پای من افتادی
یک عمر همچون سایه در پای تو افتادم
خواهد شنید آخر، تو می گفتی دلا! دیدی؟
پشت در بی اعتنایی ماند فریادم
آیینه ای بودم پر از شیرین که خسرو زد
بر سنگم اکنون سایه سنگین فرهادم
جای شگفتی نیست آتشزایی شعرم
آذرپرستی چون اوستا بوده استادم
یوسف دلت پیش زلیخا بود و فرسودی
بیهوده عمری پای در زنجیر بیدادم.
می میرم ای آیینه می میرم رهایم کن
ای خواب زنگاری بیا از خود جدایم کن
در کوچه های سرد و سنگین باد می آید
از باد می ترسم به سرداب آشنایم کن
اینجا غریبم همچو آب و ارغوان ای مرگ
از پشت خواب سبز بارانها صدایم کن
از تشنگی زنجیر بر پا زخم بر گردن
چون سایه در ابهام ماندم جابجایم کن
چون سایه ای همسایه همراهی اگر با من
خود را شریک وحشت بی انتهایم کن
دریا بر این ساحل چرا بیهوده می کوبد؟
بیهوده تر اینجا منم فکری برایم من