تقدیم به بانوی غزل ، « سیمین بهبهانی »
نیمای غزل بر می خیزی نیما گرد سرت سرگردان
در کچ گردان* ، دو جهان با تو ، تو دو جهان گرد کمر گردان
دیدم دل دریا وارت را ، عشق فلک فرسا کارت را
دیده ی هر شب بیدارت را ، طاووس در آتش سرگردان
ای سرو سخنگو با من گو گر زمزمه ای پنهان داری
چشم دل طوفان خواهم را با گریه ی شوقی تر گردان
ای دل حافظ خاطر خواهت ، دیده ی مولانا در راهت
شعله ورم کردی با آهت ، آسیمه سرم کمتر گردان
شد خاطر فردوسی خندان از گریه ی اعراب آشوبت
خاتون غزل ! ایران بانو ! شهنامه گرد هنر گردان
ای خاتمه ی بی پروایی ، یوسف صد مصر زلیخایی
آتش زرتشت اهورایی ، خاک مرا خاکستر گردان
بر مرمر تن رستاخیزی زآنسوی فراتن پوشیدی
از سرعت و از آتش خطی افزوده بر این دفتر گردان
شوری اشکت را لب جانم ساحل دریایی شرم آگین
شیرینی شعرت را سیمین فرهاد دلم ساغر گردان
نک عاشقی آهنکاو از تو ، بر زبر دریا ناو از تو
دوزخ دلی از من ، داو از تو ، بردار مرا یا برگردان
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* کشتی مردم سیستان
اول و آخر یار
بگسسته ام ز اندک و بسیار دل
تا بسته ام به حیدر کرار دل
تن کرده ام ز فکرت بسیار جان
جان کرده ام ز حسرت بسیار دل
دل می نهد به درگه آن یار سر
سر می نهد به درگه آن یار دل
این می دهد به حیدر کرار جان
آن می دهد به احمد مختار دل
با مهر روی فاطمه گردانده ام
ثابت قدم چو مرکز پرگار دل
مهر و مه تو فاطمه و حیدرند
از نام و یاد غیر نگه دار دل
ای دل مگر به فاطمه مسپار جان
ای جان مگر به فاطمه مسپار دل
دنیا نکرده رخنه ام اندر جگر
تا برده ام به محضر آن یار دل
آورده ام ز حضرتش آیینه ای
در وی نهفته روی و پریوار دل
دارم به سینه ولوله ی رستخیز
تا داده ام بدان گل رخسار دل
با آسمانیان چو پریخانه شد
فردوس وار و آینه کردار دل
همواری زمین و زمان دیده ام
تا کرده ام به داغ تو هموار دل
استاد جبرئیل امین ماه دین
دادار دادگر شه بیدار دل
هنگام آن رسیده که گردد رها
از دام دیو و پرده ی پندار دل
در این قفس به یاد تو پر می زند
نومید وار و خسته و بیمار دل
تا کی دچار غربت و بیچارگی
دور از تو جان اسیر و گرفتار دل
آزار می کشد ز من و کار من
ناچار می دهد به من آزار دل
پشت و پناه زمره ی درماندگان
آمد به جان ز بار تن این بار دل
ای بی صلای وصل تو ناکام جان
وی در مصاف هجر تو ناچار دل
گر ننگری به حال دلم وای من
ای با غم تو مصحف اسرار دل
هو یا پیر بنیامین
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام بر سوشیانت شمالی ! *
دوستت دارم زیرا توام . پولاد ِضد ِزنگار !
زیرا تو آتش نام متعال خود هستی و من آبی که با یاد ِ بهار ِ بی خزان ِحضرت ِ سید صفی الدین علی ( گیلانشاه ) ... و دیگر سوشیانت ها زنده ام ، فرزندان اورمزد دادار هر کجا و در هر مرتبتی از مراتب وجود باشند ؛ به فرمان ِ آناهیتا بانوی ِ رستاخیز برای من مقدس اند .یاد و نام سوشیانت و آینه های به ظاهر پراکنده و باطنا همراه وهمدلش تا جاودان بامن است .
یا رمضان ِ ژوپیتر !
از آدمهای آهنی تا پیغامی که در " قربانی" به ابدیت فرستاده ای با تو همراهم و منتظر روزی که حقیقتا سوشیانت بودن ِ خود و قدرت ِ معنوی ِ خود را به تمام ِ جهانیان نشان بدهی . پیغام ِ من به تو این است : هرچند ظاهر ِ تو تصویر « دوریان گری» را تداعی می کند اما میان ِ نقاش و نقش فاصله ای نیست . ای کاش فاصله ای بود و می شد بارها در چرخه ی باز پیدایی ( سنسره در آیین ِیکتا پرستان هند ِ مادر ، دونادون در نزد یارستان ، رجعت در نزد ِ شیعیان ، و ... ) این فاصله را مورد ِ آزمون قرار داد و همچون دیگر رموز ِ هستی ِ این جهانی به آن پی برد . اما چون فاصله ای در کار نیست نمی توان به رهایی دست پیدا کرد . تو برای ِ من همان ماجراجویی جاودانه ی انسان برای پی بردن به راز ِ حقیقتی . بی پروا جلو برو و مترس . نام ِ تو برای ِ پیروزی بسنده است .
هو یا علی مدد همه ی نام ها علی ست .
یوسفعلی ...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*پاسخ به دوستی که پیامی به این اسم نوشته بود.
هوالله *
تقدیم به مفخر آفاق عشق حضرت بدر الدین قلندر
نه تنها مهدی صاحب زمان تایید یعنی تو
بهار و ارغوان ِجنبش ِجمشید یعنی تو
اساس عقل و ایمان ، محض ِ انسان ، پادشاه دین
گل باغ نبوت ، میوه ی توحید یعنی تو
فراتر زآسمانی ، باغ شب را در بغل داری
به زلف هندویت مهر و مه وناهید یعنی تو
امام دین احمد ، مالک ِملک یقین مهدی
نها ن چون آب در گرداب ، بی تردید یعنی تو
دلیل ِ هستی انسان ، سوار ِعرصه ی ایمان
بهار ِرونق قرآن ، گل خورشید یعنی تو
همان باغی که روز ازخاطرت می رفت یعنی من
همان ابری که شب اندوه می بارید یعنی تو
من از مصر ِبلا دارم خبرهایی خوش وناخوش
سری دیدم که سرها را ز تن می چید یعنی تو
به دنبالت نمی گردم امام حاضر و ناظر
همان چشمی که پنهان بود و می پایید یعنی تو
تویعقوبی که گفتی گرگ...،می ترسم... نمی گویم
همان دستی که می آورد و می دزدید یعنی تو
یمن در دولت آباد است ومن در کنج زندانم
اویس من بیا آزادی جاوید یعنی تو
منیژه است آنکه با بیژن شبان تیره میگوید
به زودی رعد می غرد که روزعید یعنی تو