مقدمه ی دیپلمات نامه*
به خر گفتند « کیمخت » از چه بستی ؟
بگفت از زخم سیخ و چوبدستی
چو من بر خاک خاموشی نشستم
زدندم چوب تا کیمخت بستم
چنین گوید خواجه هربرتعلی درام الملک آجری با فرزند خود شمس الدین محمد ایده الله بمحبه ثقلین فی الدنیا و آلاخره که : ای فرزند ! دیپلمات نامه ، کیمخت پدر مصیبت سرشت توست که اگر زخم سیخ و چوبدستی عبیدالدنیا نمی بود ، این ارجوزه که داغ هزل بر پیشانی دارد و به حقیقت جد است و آنسوتر از جد ، صورت نمی بست .
بدان ای فرزند ! ایدک الله بمتابعه الثقلین که ایزد تعالی ، دنیا را نه برای ما درماندگان و مادر مردگان ، که از بهر چاچول بازان و پاچه ورمالان آفریده است . بیافرید بر موجب سطوت و سرمایه ، و بیاراست بر موجب گزاف و پروپاگاند ، و چون می دانست که زورمندی به از ناتوانی ، فقر به از ثروت ، زیادت به از نقصان ، گردنفرازی به از سربه زیری ، زیبایی به از زشتی ، و بر هر دو توانا بود ، زورمندی و سطوت و شوکت به امت عیسی داد و ناتوانی و تسلیم و تواضع به امت محمد مصطفی صلواه الله علیه . زیادت به امت کنفوسیوس و لائوتسه و مائو داد و نقصان به امت خیرالانام علیه آلاف التحیه و السلام . ثروت به امت موسی داد و فقر به امت جناب لولاک ارواح العالمین له الفدا . گردنفرازی به ایالات متحده - دامت تجاوزاته و مداخلاته – داد و سر به زیری و فروتنی به ممالک اسلامی – دامت افتضاحاتهم - و زیبایی به دی کاپریو عطا کرد و زشتی و بد قیافگی به پدرت بخشید و بر آن فقر و افلاس و حق طلبی و دادخواهی و زبان ِ دراز و دست ِ کوتاه و بی عرضگی و کاهلی مزید کرد .
بدان ای فرزند که حق تعالی و تقدس ، در این داد و دهش ، خلاف دانش خود نکرد و بر موجب عدل و حکمت کرد ، آنچه کرد . توانا بود که چلمن ها و بی عرضه ها را « مالک رقاب » عالم گرداند و الکتریسیته بر دست شاطر عباس ِ صبوحی ، و رادیو بر دست ِ نسیم شمال و سینما بر دست کفاش خراسانی و رادیوم بر
دست شوریده ی شیرازی ، و بمب هیدروژنی بر دست نیما یوشیج ، به عالمیان ارمغان کند ، لیک چون به نظر حکمت نگریست ، دید که اگر بر موجب ِ نسبت مجازی ِ ما با ساحت ِ قدس لولاک ، چنان کند ، خشت بر آب زده است . نقل است که حکیمی از حکمای متاخر را پرسیدند : خداوند تبارک و تعالی از چه سبب ، استعداد اختراع برق به ادیسون عطا کرد و به فروغی مرحوم یا قاآنی خدابیامرز ، عنایت نفرمود؟
حکیم گفت : حق سبحانه و تعالی ، به ظرف لیاقت بندگان خود می نگرد و به قدر آن در حق بندگان عطا می کند ، چون ایزد عز ذکره در این قوم که ما باشیم ، هیچ هنری جز مولع بودن به عروض وبدیع و قافیه ندید و توقف ما در قاب خاتم و جغجغه و کوزه و بشکن دو انگشتی و حمومک مورچه داره و باباکرم و سوگند دروغ و غیبت گویی و دلالی و کم فروشی و دله دزدی و کاسه لیسی و ریا و نفاق و تملق گفتن و تحمل خواری و دیگر صنایع مستظرفه ی ملی ، همچون زدن زیرآب یکدیگر و غمازی و تنگ نظری و سالوس و بوزینگی اجانب و نظایر اینها مشاهده فرمود ، روی از ما برگاشت و به فرشتگان امر کرد خیر و غیرت و حمیت و دیانت و انصاف و مروت و جوانمردی از ما منقطع کنند و به میکاییل علیه السلام گفت : « ذرهم فی خوضهم یلعبون » تا جز عروض و قافیه و شعار و انتخابات بر ما نپیماید .
بدان ای فرزند که نسبت نصارا با عیسی و نسبت یهود با موسی – علی نبینا و علیهم السلام – حقیقی ست و نسبت ما با خواجه ی کائنات و سرور موجودات ، مجازی . هم از این رو ، آنان خطاب حق تعالی و تقدس را که فرمود : « یا معشر الجن و الانس ، ان استعطتم ان تنفذوا من اقطار السموات والارض » به گوش جان شنیده اند . و ما ، امثال این خطاب شریف را ، اسباب سماع در مسابقات حفظ و قرائت و مجالس ختم تلقی کرده و بر مرگان و مرده دلان فرو می خوانیم . لاجرم یهود و نصارا به فلک بر شده اند و ما همان شده ایم که به بر نشستن عیسی تشریف یافته است .
زنهار ای فرزند که استعداد و لیاقت همواره واسطه بوده است و حق تعالی و تقدس ، بی واسطه ، هیچ آفریده ای ، خواه در عالم خلق و خواه در عالم جعل ، ایجاد نفرموده است ، مگر در ممالک مشرق و در این ایام ، که لزوم واسطه را هیچ نسبت با شرف و منزلت نمانده است و خلاف قول حکما که فرموده اند : « چون واسطه برخیزد ، شرف و منزلت ِ ترتیب برخیزد و چون ترتیب و منزلت نبود ، نظام نبود و فعل را از نظام لابد بود . » شرف و منزلت ترتیب از میان رفته و نظام را هیچ خلل نرسیده است . و در ممالک مذکور ، قلیلی بی واسطه مفت می خورند و بسیاری بی واسطه بر درگاه زمره ی چپو می نالند و بام تا شام ، همچون سگ پا سوخته می دوند با این وجود خر مراد را به خواب نیز نمی توانند دید ، لیک هرچند هشتشان تا رستخیز در گرو هشتاد است ، به یکتایی ایزد تعالی معترفند . خلاف زمره ی قهر و استیلا و اختلاس ، که چون در آباء مترددند ، در ایزد ِ باری عز اسمه نیز مترددند و می گویند : « چون ما بدین خردی با مشارکت و مساهمت چندین وجود شریف در رحم مادر استقرار یافته ایم ، چگونه تواند بود که جهان ِ بدین بزرگی را ، یکی آفریده باشد بدون مشارکت ؟ »
باری خواستم ترا نصیحتی و وصیتی کرده باشم ، چون نیک تامل کردم دیدم بزرگان نصیحت و وصیت از برای آن می کردند که آدمی را صاحب نفس ناطقه می دانستند و نقس ناطقه را مستعد رسیدن به خیر و کمال گمان می بردند ، و امروز بحمدالله به دلایل و براهین قوی از ناحیه حکما و علما بطلان این دعوی به ثبوت رسیده و در تمام ربع مسکون شایع و منتشر است که آدمی نه نه مستعد سعادت است و نه قابل خیر و کمال ، و از اعقاب بوزنه ی داروین است و آنچه افلاطون و ارسطاطالیس و شیخ الرئیس و خواجه ی توسی و دیگران در باب نفس ناطقه گفته اند صرف ِ گزاف و محض ِ غلط است و هیچ بوزنه را ، خواه نئاندرتال ، خواه کرومانیون ، نفس ناطقه نباشد و اگر مراد از نفس ، حیات است ، خرچسنه و کک و اشپش – زادالله امثالهم فی الملک – ذوی الحیاتند و اگر مراد حرکت است ، گاری و درشکه و پراید نیز متحرکند و اگر مراد گویایی و نطق است ، رادیو و حبس صورت و تلویزیون و از این قبیل را گویایی و نطق باشد و آگهی پفک نمکی و شامپو بر مزید . و آدمی را فی الجمله هیچ مزیت بر دیگر بوزنه ها نباشد جز اینکه شعار تواند داد و کاندید تواند شد . و هیچ بوزنه ، بوزنه ی دیگر را بی موجبی نیازارد مگر آدمی . هیچ بوزنه در خون بوزنه ی دیگر نشود مگر آدمی .هیچ بوزنه بر ویلا و بنز و زن فرنگی و شوی سیاهپوست ِ بوزنه ی دیگر حسد نبرد مگر آدمی . هیچ بوزنه ، به فریب و چربک ، نان برادر خود نرباید و بر وی ستم نکند مگر آدمی . هیچ بوزنه بر شهوت و حرص دلیر نباشد و دین ابراهیم فدای مال و جاه نکند و پوستین دین و دنیای مردم وارونه نگرداند مگر آدمی که اشرف بوزنه ها و اخس موجودات است . باری در این عهد ، اگر تو بوزنه باشی ، شریفتر از آن است که در زمره ی آن آدمیان باشی که ایزد عز ذکره آنان را « اولئک کالانعام بل هم اضل » نام کرده است . والحمدلله وحده و صلی الله علی سیدنا و مولانا محمد و آله الاطهار سیما امیرالمومنین ، قائد الاحرار و مبیرالکفار ، وجه الله الواحد القهار ، قسیم الجنه و النار .
خواجه هربرت درام الملک آجری
-------------------------------------------------------------------------------------------
* مجموعهای از نوشتههای طنز است که در سالهای میانی دهه هفتاد در ماهنامه «نیستان» چاپ شد و سپس همین ناشر آنها را گرد آوري و به صورت کتاب منتشرکرد ، نقیضه ی سیاستنامه ی خواجه نظام الملک توسی ، حاوی انتقاداتی نسبت به مسايل و سياستهاي رايج روز . چاپ اول - نیستان ۱۳۸۰ ، چاپ دوم - نیستان ۱۳۸۶
بنام خداوند بی چون و چند
آفریدگار یگانگان . برآرنده ی آسمانهای بلند . شهریار ورجاوند . پروردگار فرزانگان . پادشاه بی گزند . هستی بخشنده به نیستان . گنه بخشاینده به هستان . پیر و پادشاه تهیدستان . نیست گرداننده ی هست . هست گرداننده ی نیست . فراتر از نام و نشان . نگارنده ی زمین و آسمان . فروزنده ی بی مر اختران . کهکشان در کهکشان . کردمند نخستین . داور روز بازپسین . خداوند نام و جای . خودآینده خدای . دارنده ی فر ِهمایون . بخشنده ی فر ِ همای . بخشاینده ی گناه ِ نابخواست . آمرزنده ی نادانان . نیامرزنده ی بیداد ِ دانایان . یاری دهنده ی همایون دلان . بیدار جانان ِ پابرجای . پذیرندگان ِ نیک و بد . بندگان ِ سرآمد . هندودلان به پاکی و نیکی . جوکی جگران . هنروران . پیش بینان ِ پیشگو . خوشدلان ِ خوشخو . پاک است فره ی اورمزد . دارای دارایان . نار و نارایان . بی نیاز ِ بی چون و چند . شادمان و چمان . دور از گزند .
بنام خداوند پریروز و پس فردا
کی شهریور نیایش می کند کی فروردین را . پیشگوی پیش بین ؛ نگارستان ِ چین را . به زیبایی و فرهمندی . به راستی و پاکی . به دور از بدان و ددان . ستایش می کنیم آناهید را . نماز می بریم بهرام و تیر ، آتش جمشید را . ماه و هور ، آسمان و زمین ، آب و خاک ِ آناهید را . باد ِ دمان را . رام ِ رامایان را . یاد آورد ِ نیک داریم گرشاسب و جم را . نیکانمان را درود باد . بیامرزاد نیاکانمان را . یاری دهندگان ِ منش نیک را درود باد . نیک اندیشان را درود باد . خجسته باد شب و روز ِ آنان . پیوسته باد نام و یاد ِ آنان . در نزد اورمزد ِ دادار . به مینوی ِ جاودان . پیرِ امشاسپندان پیروز باد . بهرام ِ بهرامیان پیروز باد . سپهبد ِ بزرگ . نخستین کردگار . واپسین دادگر . داوران داور . خداوند پیروز گر . دارنده ی چرخ ِ بلند . هماره فرایاد ِ ما بندگان باد . کی تیرماه را درود باد . کی تیرشاه را درود باد . کیا تیر ماه را درود باد . کیا تیر شاه را درود باد ..
تقدیم به سید حسین ( داریوش ) مفتخر حسینی روحی له الفداء علی رغم الاعداء
نزدیکتر ازین نتوان گفت دیده ایم
هم دیده هم ز دیده ی یاران شنیده ایم
در راه کوی عشق تو بی سر دویده ایم
بالله اگر به جز تو سری برگزیده ایم
آهوی شیر گیر دو چشم خمار تو
وان گرم پرسشی که نیامد به کار تو
کردند بیخودم ز خود آئینه دار تو
رفت آنچه رفت و مانده دلم زیر بار تو
از دل فتاد بخیه ی داغم به روی کار
نه مرده ام نه زنده نه مستم نه هوشیار
در برزخ وجود و عدم گرم یاد یار
آئینه ام بکار نیایم مگر بهار
بر دوش هجر روی تو باری کشیده ایم
بر لوح دیده خط غباری کشیده ایم
گاهی اگر خزان و بهاری کشیده ایم
بر ما مگیر از پی کاری کشیده ایم
راهی نداشتیم من و دل به کوی او
مردیم بار دیگر و دیدیم روی او
آنگونه سوختیم که برخاست بوی او
ما نیستیم و هست بجا آرزوی او
ایدل به خون تپیدی و دیدی که خواب نیست
تا تشنگی پل است نیازی به آب نیست
آن را که جز به کشته شدن فتح باب نیست
تنها سر بریده ز گردن حباب نیست
تن در مدینه جان به نجف چاره چون کنیم
باید سری ز چنبر گردون برون کنیم
یاران به نام عقل نخست ار جنون کنیم
باید شنا به ورطه ی طوفان خون کنیم
در پرده ایم تا گره سر به کار ماست
این غنچه تا ز شاخه نیفتاده خار ماست
اکنون که زیر بار نماندن عیار ماست
یاران بیفکنید که بر دوش بار ماست
یاران طواف کعبه ی گل تا کجا کنیم
هنگام شد که کعبه ی دل را بنا کنیم
وآنجا منای خون خدا را بپا کنیم
وین خانه را به زمره کوران رها کنیم
چون مام من به حضرت حق الیقین رسید
آئینگی به مادرت ام البنین رسید
من شادمان که مام علمدار دین رسید
فرمود مجتبی محک مهر و کین رسید :
« او را به چشم آینه ی شاه دین ببین
در نام او به قوت علم الیقین ببین
تاویل نام کرده همان و همین ببین
وانگاه سرنگون شدن از پشت زین ببین
خشنود باش کآینه ی خشم مام ماست
راز قعود ما و اساس قیام ماست
تا روز حشر بر سر کویش مقام ماست
مائیم امام جن و ملک او امام ماست »
تا آزمون زمره ی بیداد و کین کند
آمد نهفته آنکه زمان را زمین کند
زودا که قصد خون دلیران دین کند
وانگه به کین امت احمد کمین کند
برکش علم که وارث مطلق اگر منم
جز کبریای حق در دیگر نمی زنم
چون شد مطاف عرش خدا خاک مدفنم
از روی یار پرده ی غیبت برافکنم
هو یا پیر بنیامین
اول و آخر یار
ای محو کمال تو جهان تا به ابد
ای بنده ی احمد و خداوند احد
ای اسم تو اسم اعظم و رسم تو دین
بر فرش علی به عرش الله صمد
...دراین خانه دیوار اگر در نباشد
، خدا را پیام و پیمبر نباشد...
...گرت کفر و ایمان برابر نباشد
به ترک منت عشق رهبر نباشد.
به جز خود مسلمان و کافر ندیدم
در آیینه جز خود برابر ندیدم
پدر دیدم و سوی مادر ندیدم
ترا گر پدر هست مادر نباشد
تو پرورده ی مادری مادرت را
از آن رو گرفتی به بر خواهرت را
کنی گر ز آیینه بیرون سرت را
نه مادر ، نه خواهر ، نه همسر نباشد
ببین تا چه شد یار و همسر گرفتی
کسی را کزان پیش خواهر گرفتی
در آیینه خود را برابر گرفتی
ترا جز برادر ، برابر نباشد
نه یارست و همسر ، تویی پیش رویت
سر از خود برآورده آیینه جویت
سراسیمه آمد چو مادر به سویت
که فرزند من ، بی برادر نباشد
زنی در تو ؟ مردی در او ؟ ... این خیال است
زن ِ مرد یا مرد ِ زن ؟ ... این محال است
نه این و نه آن ، حضرت ذوالجلال است
که در حضرتش ماده و نر نباشد
هم اینی ، هم آنی ، زمین وآسمانی
فراتر ازین هر دو ، جان و جهانی
فراز و فرود ، آشکار و نهانی
تن و جان جز الله اکبر نباشد
تن و جان چه دانی تو کز خود رمیدی
به خود آرمیدی و جز خود ندیدی
شکستی ، گسستی ، بریدی ، دریدی
ببین دامن جان تو تر نباشد
به خود درنگر تا ببینی زنت را
به زن تا در آیینه بینی منت را
زن ار می نخواهد ز تو جز تنت را
از آنروست کو غیر شوهر نباشد .
به یاد فیلم ردپای گرگ ... برای مسعود کیمیایی :
گرچه می پیچد مرا هر نیمه شب در سر صدای گرگ
آنچنان کز بند بندم می کشد پر بانگ وای گرگ
باز می گویم به خود : « بادست ، بشنو! فرق ها دارد
این صدای محو و مبهم با غریو آشنای گرگ »
بار دیگر خواب ... آنگه خانقاهی در مه ِ کابوس
و هزاران زن که می گریند همچون های های گرگ
می کشم فریاد و بر می خیزم از بستر - زنم نالد
زیر لب با خویش : « لابد مثل هر شب ماجرای گرگ »
لیز و لغزان از عرق ، لرزان به هفت اندام
می کشم خود را به پای پنجره : پس کو ؟ کجای گرگ ؟
ناگهان از پشت ابر تیره ماه سرد می تابد
روی شهر خفته همچون خنده ی دندان نمای گرگ
« هان چه بود این ؟ » در سیاهی می گریزد سایه ای ، آنگاه
در گلوی کوچه می پیچد صدای زوزه های گرگ
« این صدای چیست ؟ » می پرسد زنم از من . چه باید گفت
وقتی انجا مانده روی برف خونین ردپای گرگ
*
با توام ای کیمیاگر ! هیچ می دانی پس از امشب
می نشیند مار در کابوس های ما به جای گرگ
هو یا پیر بنیامین