به دلیل بروز برخی مشکلات در قالب وبلاگ، انجام طراحی جدید جهت قالب و تلاش جهت قرار دادن مقالات استاد، وبلاگ تا اطلاع ثانوی به روز نخواهد شد.
اول و آخر یار
مدیر وبلاگ
هـر گه کـه یـاد آن قـد و بالا کنـم جاری ز دیده اشک، چو دریـا کنم
از دود ِ دل شــرر بـه ثـریـا زنـم گاهـی که بال ِ مرغ فـغان وا کنـم
شب طول و تیرگی دو برابر کند چون یاد آن دو زلــف چلیـپـا کنـم
آیـیـنـــــــــه خیــال، بـرابــر نـهـم وان روی دلـپــذیــر، تمـاشـا کنـم
ای روزگـار ِ خیره سر ِ تیـره دل نامـردم ار ز جور تو شکـــوا کنـم
تو هیچ نیسـتی و نرنجـم ز هیــچ هیـچـم اگـر به هیــچ، محاکـا کنـم
تنها ز عشـق نالـم و نالم چنانـک این سینـه رشک سیـنـه سیـنـا کنم
امروز عشق پیشـه کنـم، چون رسیــد فردا، نـشسـتـه و چاره فــردا کنــم
با زاهدان ِ دوزخـی انـدر بهشـت بی روی تـو چگـــونه مـُـدارا کـنـم
هنـگام سجـده سـاز کنـم توبـه را در پیش ِ کفر ِ زلف ِ تو حاشـا کنم
گاه ِ نـیــاز خواسـتـنـم از خــدای شرم آیدم که جـز تو تـقـاضــا کنـم
ننگ آیـدم ز عاشـقـی خویـشــتـن چون یـاد مهـــــرداد او ِسـتــا کـنـم
دل در گــداز ِ آتـش ِ سـودا نـهــم جان پُـر ز درد و داغ ِ تـمـــنا کنـم
در دل بـنــای آذر ِ برزیـن نـهــم سر پـُر ز دود ِ آتـش ِ ســـودا کنـم
چون مهــرداد پیـر شـوم یـکشبـه تا عشـــقی آنـچـنـانــت مهیـــا کنـم
هرچـنـد یوسفــم، نه بدان پایـه ام کز عشـق ِ خط ّ و خال، تبـرّا کنـم
سـودای سلطنـت به کنـاری نـهـم پـیـغمــبــــری فـدای زلیــــخـا کنـم
چشم وا کردیم رنگی از بهار آموختیم
شـد فراهـم گـوش آواز هـزار آموختیم
فتنه آخرزمان رنگی به روی ما شکست
تـا ز چـشـم یار، درس انـتـظـار آموختیم
در تکاپوی سراغ بی نشان معشوق خویش
جاده ها خواندیـم و غوغـای غبار آموختیم
خاک دامنگیر غربت بود و داغ بی کسی
سایـه زلـف بـتـان دیـدیــم و کـار آموختیم
جز پریشـانی که دارد فکر سامان داشتـن
سیر بخت خود ز وضع روزگار آموختیم
عشق محرومان به بازارت خریداری نیافت
سـوخـتــیــم و مـعـنـی شـمــع مزار آموختیم
جز جنـون ما به غیـرت دسـتـگیـر مـا نبود
هرکه را سود و زیان در کوی یار آموختیم
گر نداری درد درویشـان بدیشان رو مکن
زین فناکیشان من و منصور، دار آموختیم
پرسش ما بیدلان را پاسخی با کس نبود
بیکسی را ناله ای در کوهسـار آموختیم *
* اشاره به این بیت حضرت ابوالمعانی است:
کس سوال مرا جواب نگفت
ناله در کوهسار خواهم کرد
از تو دورم تا تو هستم بی تو حتی با تو هستم
تـو منی دریـا و بی تـردیـد ...من آیـا تو هستم
گـاه مـی پـنـــدارم آنـجــا آفــتـابــم زیـر پـایـت
گاه مـی بـیـنـم اینـجـا سایــه ام ...اما تـو هستم
گفته ای: من با تو هر جایی که باشی، هر که باشی
پس تو هستی این که در من می دمد گویا تو هستم
دیو ِ دیروزم تـو پرهیــز پریــروزم تو بـودی
گرچه امروز از تو دورم بی گمان فردا تو هستم
یافـتـم آخــر بـه یـُمــن با تـو بـودن پاســخـم را
پرسشم را گوش کن، یک بار دیگر با تو هستم
ای هستی من ای تپش نبض نیستی
راز کدام رابطه ای رمز چیستی؟
عقل جنون!روان سکون!مشت خون بگو
پرواز بی پرنده ی پنهان کیستی؟
ای پرسش همیشه من اینجا چه می کنم؟
در زیر بار زندگی و رو به نیستی
گردون ز پا نشست و نشان مرا نیافت
من سایه ی خیال تو هستم تو کیستی؟
در من شبی به خنده گشودی دهان چو روز
ابری شدی پس آنگه و بر من گریستی
با اینکه هر شب بی تو خالی جای آیینه ست
با یـاد تـو در خــاطـرم غـوغــای آیـینه ست
بر ســنگفرش آرزوهـایـی که خواهم داشـت
از دور مـی بـیـنـم صـدای پـای آیـیــنـه ست
فرسوده تر از من کسـی پیـدا نـخواهــی کرد
در خانـۀ من غـیـبـت ِ کـبــرای آیـیــنــه ست
دیـروز ِ مـن مـرگ تـمـنــاهای بی فـرداست
فـردای مـن آفــاق نــاپــیــــدای آیـیـــنـه ست
جایـی که من دسـت خـدا را جسـتـجـو کردم
آنـســــوتـر از انـدیــشـــۀ دریای آیـیــنه ست
حـتی اگـر بـا مرگ بـرمی گردی ای موعـود
برگـرد و باور کـن که فـردا جای آییــنه ست
از تو پنهان می کنم رنگ صدایم را هنوز
پیش چشمت می کنم گم دست و پایم را هنوز
غربتم را با تو قسمت می کنم از راه دور
می پذیری دستهای بینوایم را هنوز
بشنو آواز مرا از سایه ها و سنگ ها
مـُردم اما نیست پایان ماجرایم را هنوز
چیست آیا جرم انسان جز به دنیا آمدن
آنکه می آرد نمی بخشد خطایم را هنوز
در زمین جایی ندارم آرزویم مردن است
آسمان نشنیده می گیرد دعایم را هنوز
در کنار مرگ ـ اين تنها پرستاري که دارم
ماندهام بيدار، نقش مرگ خود را مينگارم
جادهاي در پيش رو دارم که پاياني نداردخستهام، اما هنوز آسيمه سر ره ميسپارم
هر کجا باشم تو را هستم که داري خانه در منمرگ من بادا اگر از خانه پا بيرون گذارم
بالهاي بستهام را، رفتن پيوستهام رادستهاي خستهام را از تمناي تو دارم
جستوجو کردم، نديدم هيچ جا آيينهام رامن کدامين اخترم کاين گونه بيرون از مدارم؟
کاش بعد از مرگ حتي، آن منِ پنهان بيايدتا بکارد شمع آتشناک اشکي بر مزارم
من نميدانم کدامين باد موعود مرا برد
تا به دنبالش گذارد سر هياهوي غبارم
حجم: ۵.۸۶MB
ز سر بیرون نخواهم کرد سودای محمد را
نمی گـیـرد خـدا هـم در دلـم جـای مـحمد را
پس از عمری که چون پروانه بر گـِرد علی گشتم
در ایـن آیـیـنــه دیـدم نـقـــش ســیـمـای مـحـمد را
به بینایی امـیر عرصه تجریـد خواهی شد
کنی گر سرمه ات خاک کف پای محمد را
جهان را سر به سر آیینه روی علی دیدی
علی خود آینه ست ای دل تماشای محمد را
محمد من رأی گفت و موسی لن ترانی دید
چه در دل داشت عیسی جز تمنای محمد را
شـبی کآفـاق را آیینـه روی خدا دیـدم
خدا می دید در آیینه سیمای محمد را
چطور آخر همین گوشی که جز دشنام نشنیده ست
شـنـیـــد آخــر به جـان لــحـن دل آرای مـحمد را
چه باید گفت از آن شب، آن شب قدس اهورایی
که مـن بـا خـویـشـــتـن دیـدم مـدارای مــحمد را
که می داند که یوسف با همین آلوده دامانی
شنیـــد آخـر نـدای گرم و گیــرای مــحمد را
شب صبح ازل پیوند رویایی تو می گویی
همین من دیـدم آیا روی زیبـای محمد را
سگ کوی علی هستم ولی دزدانه می بینم
علی بر سینه دارد داغ سودای مـحمد را
دوستان سلام
من پس از 22 خردادماه امسال تا کنون هیچ بیانیه ای را له یا علیه هیچ جریانی امضا نکرده ام. پس هرچه از این قبیل دیده و نام مرا در صدر یا ذیل آن ملاحظه فرموده اید جعل و دروغ است. من همواره تنها بوده ام و تنها اقدام کرده ام و هرگاه مصلحت وقت اقتضا کند می توانم با نوشتن مقالاتی از آندست که می دانید، وارد میدان کارزار شوم، اما فعلا ً شتر ِ نر ِ دوساله ام.
والسلام – یوسفعلی میرشکاک
18 تیرماه 1388
حجم: ۹.۷۸MB
۱
بجز نقش بود و نمود ِ علی
نـدیـدم ورای وجــودِ عـلی
نـدانـسـتـم آخـر بـرای که بـود
بر این خاک، داغ سجود علی
ازل تا ابـد طرح آیینه ایست
ز نـقـش قـیـام و قـعـود علی
عیان شد نشانهای آن بی نشان
در آیـیـنـه هســت و بـود ِ علی
به اندیشه کی می توان رخنه کرد؟
بــــه راز ِ فـــراز و فـــرود ِ علی
به روی دل از بی نشان باز شد
در ِ بـاغ ِ گـفـت و شــنــود علی
علی مـظهر ِ ذات ِ پروردگار
علی پــرده دار وجــود عـلی
آسمان ها طرّۀ موی علی ست
مست باش و بوی زلف او شنو
هر نسیمی کآید از کوی علی ست
شب غم سرگشتگان کوی اوست
ماه چاهی پر ز هوهوی علی ست
گر به دست فاطمه گیسوی اوست
آفـتـاب آیـیــنۀ روی علی ست
خیز، دُور آسمـان را نـو کنیم
دستبرد ما ز پهلوی علی ست
دسـتبرد بی نـشـانان مـردن اسـت
مردن و زادن به نیروی علی ست
غم خویشم من و غمخوار خویشم
گـرفـتـار ِ دل ِ بـیـمـار خـویـشم
سـر و کـاری نـدارم بـا دو عـالـم
دو عـالـم گـوهـر اسـرار خـویشم
نمی دانم چه می جستم ازین پیش
کـنون در جسـتجوی کار خویـشم
دمـاغ گــفــتـگــو بـا کـس نـــدارم
کـه گـرم گـفـتـگو بـا یـار خویـشم
اگـر گـویـم و گـر نـاگــفــتـه مـانــم
چو خود مست از می گفتار خویشم
سزد گر خـامشـی سـرمایـه ســازم
که ننگ خویش و یار غار خویشم
غریـبـم در دو عـالـم ای حریـفـان
ازیـنـرو غرقه در پـنـدار خویـشم
مرا بر دار کـردن کـس نیـارسـت
اناالحق گوی خویش و دار خویشم
امـانـت دار ِ آن یـارم از ایـن رو
امـیـن وقـت گـوهـربـار خـویـشـم
نـدانـم نـَحو اگـر خـود عیـن مـحـوم
غریـق لـُـجّـه ی خـونـبـار خـویـشـم
چـه گـویـم بـا شـمـا اسـرار خـود را
چـو خـود گـنجـیـنـه اسـرار خویـشم
سـیـاسـت را سـپـهـســــــــــالار داند
چـه دانـم من کـه زیـر بـار خـویـشـم
زندگی را گرچه از پایان گرفتن هیچ پیغامی فراتر نیست
باز می گوید دلم لختی تامل کن ببین پیغام دیگر نیست؟
در مروری تازه می بینم که جز افسانه هایی پوچ و پیچاپیچ
هیچ نقش دیگری در خاطر فرسوده این کهنه دفتر نیست
همچنان با من بجز آیینه ای کآماج پرواز هزاران سنگ
می شود هر لحظه از برج هزاران دست پنهان در برابر نیست
با تو در این سرزمین، با کمترین زنگار، دشمن هرچه خواهی هست
هیچ کس یک لحظه کوتاه اگر آیینه هم باشی برادر نیست
سر به روی خشت زانو می گذارد، می پزد رویای نانی گرم
هرکه چون ایمان به مزدان دغل در خون این مردم شناور نیست
در سراب شوم امروز آنچه می بینیم سرگردانی فرداست
بر فراز کشتگاه خشک ما جز مرگ ابری سایه گستر نیست
آسمان را پایمردی کن به قربانی شدن ایمان مردم را
تا ببینی پاسخت از شش جهت جز برق خنجر نیست
زلف رها در بادت آخر داد بر بادم
لایق نبودم بندگی را کردی آزادم
بردم شکایت از تو پیش مستی چشمت
لب وا نکرد اما صدای سرمه بنیادم
در هرکجا باشی فراموشت نخواهم کرد
گفتی و در آغوش چشمت بردی از یادم
یک روز چون زنجیر بر پای من افتادی
یک عمر همچون سایه در پای تو افتادم
خواهد شنید آخر، تو می گفتی دلا! دیدی؟
پشت در بی اعتنایی ماند فریادم
آیینه ای بودم پر از شیرین که خسرو زد
بر سنگم اکنون سایه سنگین فرهادم
جای شگفتی نیست آتشزایی شعرم
آذرپرستی چون اوستا بوده استادم
یوسف دلت پیش زلیخا بود و فرسودی
بیهوده عمری پای در زنجیر بیدادم.
می میرم ای آیینه می میرم رهایم کن
ای خواب زنگاری بیا از خود جدایم کن
در کوچه های سرد و سنگین باد می آید
از باد می ترسم به سرداب آشنایم کن
اینجا غریبم همچو آب و ارغوان ای مرگ
از پشت خواب سبز بارانها صدایم کن
از تشنگی زنجیر بر پا زخم بر گردن
چون سایه در ابهام ماندم جابجایم کن
چون سایه ای همسایه همراهی اگر با من
خود را شریک وحشت بی انتهایم کن
دریا بر این ساحل چرا بیهوده می کوبد؟
بیهوده تر اینجا منم فکری برایم من
تو بگو آینۀ چشم سیاهت باشم
یا شریک غم پنهان نگاهت باشم
تا به خاطر ننشسته ست غباری ز منت
خوشتر آن است که بر آینه آهت باشم
خواهی آمد به مزارم، چه گزافی! مپسند
که پس از خاک شدن چشم به راهت باشم
می شدی قبله من پشت و پناه دل من
می پذیرفتی اگر پشت و پناهت باشم؟
عشق ای رایت افتاده به خاک از کف من
نشد ار همچو سگان بنده ماهت باشم
سرنگون غرقه به خون پیش تو جان خواهم داد
تا به خون جگر خویش گواهت باشم
یوسف از خویش حذر کن که مگر از پس مرگ
بیژنت بینم و افتاده به چاهت باشم
تلخم آری اصل من از خاک بلخ و خون چنگیزست
عاشقم! تقدیر من همچون سرشتم گرم و خونریزست
گرچه ایرانی ست تقویم تنم، تاریخ ِ روح من
همچنان بیگانه با میراث ِ نوشروان و پرویزست
خون من با خاکتان آمیخته ست ای نابرادرها
خون، فلک فرهنگ و جنگ آهنگ، امّا خاک ِ قرقیزست
ای به نام دین ستم بر دودمان ِ آسمان کرده
کفر و دین پرورده، بنگر، از تو ریش و از فلک تیزست
موبد ِ اهریمن ِ پتیاره، زین پس تا جهان باقی ست
نام تو دروازۀ دوزخ نشان ِ اهرمن خیزست
من ترا پروردم و در دوزخ افکندم سگ ِ ابلیس
تا بدانی رستم دستان کدامین فتنه انگیزست!
حیدرم، یعنی بلا را زآسمان آورده ام با خود
یوسف زهرا، تموچینم، بهارم نیز پاییزست
گر هزاران بار برگردانـَدَم خورشید، می جنگم
استخوانها در تنم دشنه ست و رگها تشنه مهمیزست
نک زمین و آسمان همراه با من تیغ ِ کین بر کف
در کمین زاهدان ِ دین فروش ِِ لقمه پرهیزست

اکنون که بر می گردم از این جاده بی همراه،
چون گردباد آسیمه سر، چون عمر ِ گل کوتاه،
می بینم از ویرانی ِ آواز ِ من مانده ست
مردی که می پیچد صدای گریه اش در چاه
مردی که زنجیر ِ جنون ِ ناتوانم شد
آیا منم آ ن مرد؟ ...نفرین باد بر من! آه
تنها نه بر من، لعنت و نفرین ِ جاویدان
بر جان ِ آنکو زنده برگردد ز جولانگاه!
اما تو گویی با من از آن سوی ویرانی
دارد خطابی گرم و روشن، خاطری دلخواه
اکنون «تو»ا َم، اینجا که مرد و مرگ، هم ریشه ست
اکنون مـَـنی! ای مرد ِ عشق! ای جان ِ مرگ آگاه!
همسایه ای با آفتابی کز تو پنهان است
با اینکه بی من از تو دارد سایه هم اکراه
دانلود فایل صوتی غزل با صدای استاد میرشکاک
وحشت از آیینه ها ی روبرو را می شناسم
رو نیاوردن به سوی گفتگو را می شناسم
با من از این کوچه بگذر آن خیابان را رها کن
چند و چون ِ هیچ و پوچ ِ های و هو را می شناسم
آرزوها داری آری، آه آنجا... کاش می شد...
می شود! فرجام تلخ آرزو را می شناسم
جویبار خرد! تا دریا... چه می گویم!؟ روان شو!
جستجو کن، حاصل این جستجو را می شناسم
با وجود عشق، یعنی چیرگی بر مرگ حتی
فقر، این زخم سیاه ِ بی رفو را می شناسم
چشم بستن از چراغ ِ دیگران شد آفتابم
گرچه دورم از تو ای همسایه، او را می شناسم
تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببین باقیست روی لحظه هایم جای پای تو
اگر مومن اگر کافر به دنبال تو می گردم
چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو
دلیل خلقت آدم! نخواهی رفت از یادم
خدا هم در دل من پر نخواهد کرد جای تو
صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود
پر از داغ شقایقهاست آوازم برای تو
ترا من با تمام انتظارم جستجو کردم
کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟
نشان خانه ات را از تمام شهر پرسیدم
مگر آنسوتر است از این تمدن روستای تو؟
شب است و پنجره ای دارم که روبروی تهی باز است
شکسته حنجره ای دارم که قاب خالی آواز است
در این قفس نفسی دارم پرنده وار تپیدن ها
که رفت و آمد سنگینش شکسته بالی پرواز است
دلا اگرچه گرفتاری، به خون روشن خود خو کن
به گوش سینه چه می خوانی؟ زبان آینه غماز است
زبان به شکوه گشودن را که بست گوش شنیدن ها
به روی عرض نیاز ما، همین گشوده در ناز است
به وهم رفتن شب خون شد گلوی خواندن چاووشان
جنون شد آنهمه خون، غافل، که فتنه را سر آغاز است
زبان آینه روشن بود اگر دلش نه از آهن بود
چرا خبر نشدیم ایدل سیاهی آینه پرداز است
در این حصار سیاه آیین به آفتاب نیازی نیست
که بال کرکس خاموشی در اوج ممکن پرواز است
به همت کانون ادبی زمستان سلسله کلاسهای هندسه کلمات توسط استاد یوسفعلی میرشکاک برگزار شده است. ایشان در این جلسات به تحلیل ساختاری شعر فارسی از آغاز تا کنون می پردازند.
زمان: یکشنبه های هر هفته، ساعت: ۱۷
مکان: تهران - میدان قزوین - خیابان قزوین - خ شهید مرادی - پارک رازی -
مرکز فرهنگی هنری نوجوانان تهران- ساختمان آموزش
با تشکر
مدیر وبلاگ
-------------------------------------------
زخم بی بهبود
دانلود این غزل با صدای استاد میرشکاک
بار دیگر چشمۀ من می توانی رود باشی
برکه باران که سرشار از شقایق بود باشی
کوه بودی زیر بار ماه، آیا بار دیگر
میتوانی ماه روشن، کوه وهم آلود باشی؟
آسمان ما چرا باید عبوس و سرد باشد
آفتاب من چرا می خواهی ابر اندود باشی
بر نمی تابیدی آن دریای ناپیداکران را
پس چرا باید از این مرداب ناخشنود باشی
کاش می شد ای گل ِ صدبرگ در اعماق جانم
بار دیگر خنده آن زخم بی بهبود باشی
جاده ها چشم انتظارند ای جنون گل کن که فردا
دیر خواهد شد همین امروز باید زود باشی
در تو زندانی شدم ای وضع موجود! آه اگر تن
جان دهد بی آنکه یک بار ِ دگر موعود باشی
جای دندان پلنگ! ای دل کبود ِ بی مداوا
تا قیامت یادگار ِ عشق ِ بی بهبود باشی!
شنیدم در آیینه آواز پای تو را
از آن سوی آب آفتاب ِ صدای تو را
تو را خانه آنسوی خاک است و این سوی خواب
بپا در کجا داشت باید عزای تو را
شکفتی در آفاق نورانی خون ِ خویش
مگر از درختان بپرسیم جای تو را
چه گفت از نگاه تو در گوش دریا نسیم
که آیینه شد چشم دستانسرای تو را
فراسوی آواز بارانیت، بادها
به توفان رساندند بانگ رسای تو را
ز یاران که پر می کند جای سرو سوار
ندارد کسی جان ِ زخم آزامای تو را
در این عرصۀ بی جگر کیست مرد خطر
که بردارد از خاک خونین لوای تو را
امیر ِ دل ِ بی قرار ِ من ای آفتاب
پس از تو شب آواره کرد آشنای تو را
بهار ِ باغ ِ دانایی امیرالمومنین حیدر
برومند از توانایی امیرالمومنین حیدر
شکفتن در شکفتن جاودان در جاودان دانش
فروغ و فر ّ زیبایی امیرالمومنین حیدر
گل باغ شکیبایی، امام نور و بینایی
اساس مهر و یکتایی امیرالمومنین حیدر
به هستی رهزن هستان، به مستی باده مستان
بنای شور و شیدایی امیرالمومنین حیدر
سر و سالار ِ حق جویان، امیر ِ جمله حق گویان
بهار دین به بـُرنایی امیرالومنین حیدر
جلال ِ اول و آخر، جمال ِ باطن و ظاهر
نهان از فرط پیدایی امیرالمومنین حیدر